پسر چوپان

داستان های کوتاه ، خاطرات ، دل نوشته ها ، دلتنگی ها

پسر چوپان

داستان های کوتاه ، خاطرات ، دل نوشته ها ، دلتنگی ها

پسر چوپان

پدرم چوپان بود 50 سال چوپانی.
مادرم دختر برزگر بود ، خانه داری، خیاطی ، گلدوزی، قالیبافی، دروگری ، خرمنکوبی و همه کارهای زنانه عشایر(مختابادی) با هنر 26 محصول از شیر و شیردوشی گله گوسفندان...
ودر کنار همه اینها چه زیبا مادری کرد برای من و برادرانم

و من شدم پزشک ، بعد ها انشاء الله خواهم گفت چرا؟
حال چند وقتی است دوست دارم بنویسم

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

فرار از تب

سال 1358 تب کردم و استخوان درد

پزشکان هندی اشتباهی تشخیص تب رماتیسمی گذاشتند

یک پزشک ایرانی مرحوم دکتر عبدالحسین ملک تشخیص تب مالت گذاشت

سرگردان بین  این دو تب بودم که مصرف آسپرین  در حین روزه داری(افراط دینداری جوانی) مشکل معده و درد آن را نیر افزود

شایعه خواستگار برای دخترعمو طپش قلب نوجوانی را هم اضافه کرد

مرحوم مادربزرگ از دعانویس خبر آورد که روز شنبه ای در سایه بید پری ها اذیتش کردند و کلی کاغذ نوشته دود کردنی و حل کردنی که مجبور به از رو پریدن و نوشیدن بودم

اما هیچ بلایی به اندازه مطالعه آزاد نبود که تمام علایم و علت تب روماتیسمی را در خود یافتم و نزد هر پزشکی شرح حال را منطبق با یافته های ردیف کرده تقدیم کردم:

  • بچه بودم گلودرد شدید گرفتم پزشک 5 آمپول پنی سیلین نوشت من دوتا زدم گریه کردم و 3 تای دیگه نزدم.  امسال بهار گلو درد کردم دکتر نرفتم تابستان تب کردم و بند بند دست و پام درد گرفت و طپش قلب گرفتم

این چنین شرح حال  حتم  تشخیص روماتسم قلبی را به همراه داشت

نهایت معرفی به پزشک متخصص قلبی در تهران که ویزیتش 150 تومان 7 برابر ویزیت معمول دیگر متخصص ها با ارجاع به رادیولوژی و آزمایشگاه (ادرس مورد نظر ایشان) و نوار قلب و دارو نزدیک 500 تومان هزینه شد نزدیک به ثلث حقوق ماهیانه یک چوپان

یک بارهم بیمارستان شوروی رفتیم . از نصفه شب در نوبت  در خیابان نجات الهی و صبح هجوم به گیشه و نهایت نزدیک ظهر  یک پزشک یک مترجم چند سوال و همان شرح تکراری و نهایت چند داروی مشابه به همراه یک مجله رنگی تبلیغات سوسیالیستی

با تشخیص روماتیسم قلبی  شادابی جوانی افول، افسردگی غالب و به توصیه پزشک  نه دویدم نه راه طولانی نه کوه رفتم نه ورزش و نه کار بیرونی و برابر مطالعه آزاد خودم در چهل سالگی انتظار نارسایی قلبی

حتی در درون خانه نیز مادر ملاحظه مرا داشت و خیلی از کارهای معمول خانه به گردن برادران افتاد

و محبت مضاعف و نگاه ترحم برانگیز اطرافیان و البته دلشورانه کودکانه که با این مریضی عموی سخت گیر مرا به دامادی نپذیرد

از ورزش در مدرسه معاف  و فقط تماشاچی  و نمرات 18  هر سه ثلث و هم نهایی که  باعث افت معدل من

فقط فکرم درس بود و دانشگاه و تمرکز شاگرد اول بودن و  امید به کنکور که انقلاب فرهنگی دانشگاه را هم معلق کرد

جنگ شد و دوستان دوران انقلاب به جبهه رفتند و من محزون و اشکبار بدرقه آنان

حتی برای آموزش نظامی نیز مرا نپذیرفتند

ماهی یک پنادر، آسپرین هر روزه، ایندرال و تعدادی داروی دیگر و هر 6 ماه 250 تومان نوار قلب و ویزیت متخصص در تهران

دیپلم را گرفتم غرور شاگرد اول شدن در  رشته تجربی در استان اندکی حالم را بهتر کرد

تابستان به کار داخل سیاه چادر گذشت. در جاده دامنه تپه ییلاق شاید 5 جا می نشستم نفس تازه می کردم تا از ته دره خود را به سیاه چادر برسانم. و دستم ناخودآگاه مدام بر سینه چب چسبیده بود. اوایل پاییز60 در کلاته کمک حال پدربزرگ شدم آن هم فقط برای کارهای جزیی، حتی جرات نداشتم شاخه متوسط سپیدار را جابجا کنم  و زمستان سخت بیکاری

مادر نگذاشت برای چوپانی به کویر بروم.  کارگر ساختمانی نیز برایم خطرناک بود

چند روزی کار در یک کتابفروشی

و پیگیری برای معافیت سربازی

در کمسیون نظام وظیفه همه داستان را شرح دادم  اما معاف نشدم

حق را به آنها دادم که از بس تمارضی  و جاعل مدرک پزشکی دیدند به من نیز چنین ظن دارند

بهمن 60 به پادگان آموزشی دوآب(سوادکوه) رفتم

به فرمانده گروهان ماجرا را گفتم  و ارجاع به پزشک پادگان و ارجاع به بیمارستان قائم شهر و نهایت تایید سلامت

تردید آزارم می داد و باور نداشتم. اگر من سالم بودم میرفتم سپاه چرا ژاندارمری؟

با دلشوره زیاد خوردن دارو را قطع کردم. به دوست جدیدم در تخت مجاور خوابگاه سفارش کردم که شب مواظبم باشد و اگر اتفاقی برایم افتاد با پرونده و داروهای قطع شده مرا به بهداری پادگان ببرد

صبح آماده دو صبحگاهی شدم.  لجوجانه با خود گفتم آنقدر تند وطولانی می دوم که قلبم درد بگیرد و بیافتم و با آمبولانس مرا به  قائم شهر ببرند

با تمام قدرت شروع به دویدن کردم. قلبی که با چند قدم تند راه رفتن و یا چند پله بالا رفتن درد می گرفت و بدنم بیجان می شد با بیش از دو کیلومتر دویدن در سربالایی جاده قائم شهر فیروزکوه درد نگرفت.  عضلات ساق کمی درد گرفته بود اما کل بدن سرحال بودم

افسر آموزش دستور ایست  و عقبگرد داد از کل گروهان 230 نفری حدود 40 نفر تا آخر دویده  بودیم بقیه یا کنار جاده خوابیده بر خاک یا نشسته بر لبه آسفالت و یا آرام آرام و نفس سوزان می آمدند

دلشوره پیدا کردم که در میان این همه تمارضی یا ضعف واقعی  دراز کشیده یا نشسته در کنار جاده اگر من دچار مشکل قلبی در دویدن  می شدم  چه کسی و چطور و کدام باور به دادم میرسید!؟

در حرکات نظام جمع هم فعال بودم تمام عصر و شب دو روز بعد از قطع داروها و انجام ورزش سنگین منتظر درد قلب بودم.  پاها درد گرفت اما دریغ از ذره ای درد در قفسه سینه

ذوق زده به مادر نگران تلفن زدم  و این خبر خوش را که من  خوب خوبم

و مادر خوشحال که صدقه واجب و شکرگزاری بسیار که دعا برای  شفای فرزندش به اجابت رسید

و مادربزرگ مغرور که دعانویس کارش درست و شر پری ها از دور نوه اش دور شده است

روز پانزدهم آموزش عمدا با سنگین ترین تجهیزات به کوهپیمایی رفتیم و هیچ تردیدی نماند که قلبم سالم سالم است

درپوش سنگین بی تحرکی و محزونی و انزوای دوساله سال سوم و چهارم دبیرستان ناگهان در سربازی انفجاری  سر باز کرد  و بیش فعالی و شر و شورم  اسباب حیرانی و دردسر فرماندهان و هم خدمتی ها

که در مجموعه یادداشت های حلالیت در همین وبلاگ به بعضی از آنها پرداختم

سال پنجم پزشکی ماجرا را برای استاد قلب شرح و مورد معاینه دقیق قرار گرفتم

نتیجه که  بیماری همان تب مالت بوده و صحیح ترین درمان آن وقت تتراسکلین، البته نمی شد قطعا ابتلای به تب روماتیسمی را رد نمود اما نوع برخورد پزشک ، داروها و تحریم تحرک و ورزش و رجوع مکرر به هیچ عنوان توجیه علمی نداشته است.

اگر پزشک کمیسیون نظام وظیفه  سمنان و تهران حرف صادقانه مرا باور کرده بودند. سرنوشتم مرد بیمار رنجور ناتوان و حتی مشخص نبود الان زنده باشم

به شکرانه این نجات، صدها نفر را در این 28 سال طبابت خودم از تشخیص اشتباه، رنجوری بیمورد و داروی غیر ضرور نجات دادم.

تغییر تشخیص و باور بیمار، آزاد نمودن ورزش و تحرک و قطع یا تعدیل  دارو کار ساده و بدون دلشوره ای نیست. بی نفع مالی و پذیرش ریسک ، صرف وقت و پی گیری بیشتر و گاها مجبور به مطالعه جدیدتر و یا مشاوره به لطف قادر مهربان  توانستم آرامش های فراوانی را به خانواده ها برگرداندم.

نمی دانم شاید آن دو سال رنج یک آزمون بود

شاید مصلحتی بود

شاید یک حادثه بود

و شاید هم اعجاز دعای مادر

و شاید هم دعای نهانی دخترعمو

خودش یک هفته بعد عقدمان اعتراف کرد در آن ایام خیلی برایم دعا می کرده

و البته کنایه هم زد که خوب به بهانه درد قلب 2 سال از کارهای سخت ییلاق فرار کردی

 

 تب روماتیسمی در لینکدین

 

 

 

 

 

 

  • محمد علی سعیدی
  • ۰
  • ۰

تشویق چیست

تشویق چیست؟

جداسازی لواشک از ظرف چه فلزی چه لاستیکی و چه نایلون کار خسته کننده ای است سال ها پیش یک بار با اکراه قبول کردم اما بعد از اتمام کار مرحومه همسرم تا دید لواشک را با ذوق بلند کرد و گفت ماشاء الله اصلا پاره نشده سالم سالم. و مشابه این جمله نزد آشنایان که دکتر لواشک سینی بزرگ را سالم و یک دست جدا می سازد مدعی ام آدمی نیستم که تحت تاثیر تعریف و تمجید دیگران قرار گیرم اما از آن به بعد سالم و یکدست جدا ساختن لواشک برایم خیلی مهم شد هر چه سخت و وقت گیر بود اما بر خود تکلیف نموده بودم که باید لواشک پاره و چند تکه نشود. هر چند بعدا با قیچی برش می زنند آخرین مرحله لواشک امسال وقت زیادی از من گرفت تا یکدست و سالم در بیاورم با حداقل پارگی ، هنوز آثار تشویق باقی بود وقتی برای خشک شدن لایه زیرین آن را بر طناب رخت آویزان کردم یک لحظه احساس کردم مشوقم از پنجره هنر مرا با همان ذوق و تحسین زمان حیاتش نگاه می کند .توهم نبود و شیزوفرنی ندارم رفتارم مشابه زمان حیاتش بود کاری کرده بودم که اگر زنده بود و ناظر از پشت پنجره باز تشویقم می کرد یا در اردو و جلسات بانوان با آب و تاب یکدست در آوردن لواشک بدون پاره شدن را یک هنر مهم تلقی می کرد و...

تشویق چیست در لینکدین

 

کار را آن کرد که تمام کرد
گرچه امسال زردآلو نداشتم اما مغرورانه مدعی شدم تمام آلو ها و سیب گلاب تابستانه و گلابی را خودم تنهایی و بی کمک دیگران فرآوری می کنم در حد اعتدال بخشش و احسان و هدیه شد مابقی در چند ین نوبت شب و گاهی هم عصر و شب مرا سرگرم کرد اما در نهایت در کار تنهایی شکست خوردم و هیچگاه نتوانستم حجم کار را به حجم و زیبایی سال های دور برسانم
سرانجام از مادر کمک گرفتم خدا همه مادران را سلامتی دهد از درمانگاه که برگشتم کاری با آلوی تازه برای من نمانده بود جز انتقال سبد ها به بالکن و پهن کردن لواشک ادعای جدیدی را هیاهو کردم که سیب پاییزه اگر گرفتار خوراک گراز و نوک کلاغ نشود خودم به تنهایی فرآوری می کنم
 
 
 
دستت سیاه می شود
حتی زیر دستکش بدجوری سیاه می شود
زشت است که دست سیاه شود مردم هزار فکر می کنند مثلا پزشکی
آبرو؟
ببر خونه مادربزرگ یکساعته همه را پوست می کند ....
.... چندان مهم نیست که دست سیه شود
دعا کنید روسیه نشوم
 
  • محمد علی سعیدی
  • ۰
  • ۰

هوس عارف شدن

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

ترم اول دانشگاه آنچنان ترسیده بودم که خیال می کردم پزشکی خواندن بسیار سخت و  تمام کلاس علامه دهر هستند  و من آخرین و خجل بین درس خوانان خواهم شد لذا همه غیر درس رها و فقط درس و درس و درس. امتحانات که تمام و نمرات بر دیوار، دانستم که پزشکی چقدر بر من آسان است و چقدر بر دیگران  پیشتازم  و این شد غرور و درس شد عدول و غیر درس آمد مشغله.

از قضا کنجکاو عرفان و تصوف و کرامات و محیر العقول ها شدم  و کتابی به دستم افتاد موسوم به یادنامه استاد مطهری و در آن رساله ای بود موسوم به رساله لب الباب در سیر و سلوک اولی الباب تالیف علامه آیت‌الله حاج سید محمد حسین حسینی تهرانی.

رساله لب اللباب

متن رساله بسیار سخت و عبارات دشوار و  چند بار خواندم تا  راز عرفان دریابم

روایتی  به بحث بود که هرگاه احدی 40 نماز صبح با خلوص کامل و حضور قلب مطلق بخواند روز چهلم دریچه های معرفت و اسرار غیب  به رویش گشوده خواهد شد

 خوشحال و سخت سر ذوق که طریق عرفان را یافتم و اراده بر 40 نماز صبح با اخلاص و تمرکز حواس کامل

به یکباره شیطنت ها و شوخی ها را به کنار نهادم  و سخت چشم و گوش و زبان  و حتی پندار از هر آنچه گناه  تصور می شد دور ساختم از مجلس غیبت می گریختم و نگاهم در معابر بر زمین بود و جز بحث درس برنامه کلاس گفتمانی با دوستان نداشتم که این تغییر حالت خود عجب بود بر دوستانم و هریک گمانی از افسردگی یا مشکلی درونی.

مستحبات را به حداقل یا حذف کردم و  نوافل را رها کردم تا تمرکز بر نماز صبح انرژی داشته باشم و جز  خواب و درس خواندن حضور در کلاس دانشگاه  مابقی روز و شب به اذکار با حضور قلب گذشت

تمرکز حواس در واجب نماز صبح از اذان تا سلام به حد اعلی رسانده و در معنی و مفهم اذکار نماز صبح چنان غرق شدم که حتی یک لحظه اجازه فکری مزاحم به خیال راه ندادم

ساعت و جدول اوقات شرعی  به افق ارومیه کمک کرد که تمام نماز ها در اول وقت خوانده شود

اما شب چهلم که  قرار بود صبح آخرین نماز خوانده می شد و اسرار غیب بر من آشکار می گردید،  تا دیر برای امتحان فردا بیدار بودم و ساعت  کوکی یا زنگ نزد و یا بیدارم نکرد  و بعد کابوسی آشفته  و گناه آلود سراسیمه از خواب پریدم که وای  پنجره روشن بود  و من غسل لازم و بدن و لباس آلوده. وقت بسیار تنگ ، دستشویی و حمام واحد هر دو  در اشغال دوستان و رفتن به واحد دیگر خوابگاه به صلاح نبود و لحظه ای دیگر آفتاب طلوع می کرد و نماز قضا می شد. با تعویض لباس بدون طهارت بدن با تیمم با شتابزدگی و بی حضور قلب  در آخرین لحظه  مانع قضا شدن نماز صبح شدم.

حتی وقت نشد که قبل ترک خوابگاه غسل  و نماز ظهر آن روز نیز از فیض اول وقت خارج.

چله ام واضح شکست خورد  و امید به  باز شدن دریچه معرفت بر قلبم به یاس و طاقت چله گیری دیگر هرگز نبود.

سال ها بعد نزد  عالمی این قصه و چنین شکستی را  شرح دادم دستی به شانه ام زد و  گفت: خوشحال باش  که خدا ترا دوست داشت که دریچه های معرفت به رویت گشوده نشد و گر نه آزمون هایت بعد آن روز به حد انبیاء و اولیاء می رسید که قبولی در آن آزمون ها بسیار سخت و طاقت فرساست. حسین گفتن آسان است اما حسین شدن و جمیل کربلا ساختن کار هر مدعی عشق نیست.

 در آخر مثال هایی از کرامات  و ماوراء الطبیعه  بی رد یا تایید بیان کرد و سپس به این جمله ابو السعید نصیحت کرد

«مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامی‌زد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد .»

  • محمد علی سعیدی