پسر چوپان

داستان های کوتاه ، خاطرات ، دل نوشته ها ، دلتنگی ها

پسر چوپان

داستان های کوتاه ، خاطرات ، دل نوشته ها ، دلتنگی ها

پسر چوپان

پدرم چوپان بود 50 سال چوپانی.
مادرم دختر برزگر بود ، خانه داری، خیاطی ، گلدوزی، قالیبافی، دروگری ، خرمنکوبی و همه کارهای زنانه عشایر(مختابادی) با هنر 26 محصول از شیر و شیردوشی گله گوسفندان...
ودر کنار همه اینها چه زیبا مادری کرد برای من و برادرانم

و من شدم پزشک ، بعد ها انشاء الله خواهم گفت چرا؟
حال چند وقتی است دوست دارم بنویسم

  • ۰
  • ۰

هوس عارف شدن

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

ترم اول دانشگاه آنچنان ترسیده بودم که خیال می کردم پزشکی خواندن بسیار سخت و  تمام کلاس علامه دهر هستند  و من آخرین و خجل بین درس خوانان خواهم شد لذا همه غیر درس رها و فقط درس و درس و درس. امتحانات که تمام و نمرات بر دیوار، دانستم که پزشکی چقدر بر من آسان است و چقدر بر دیگران  پیشتازم  و این شد غرور و درس شد عدول و غیر درس آمد مشغله.

از قضا کنجکاو عرفان و تصوف و کرامات و محیر العقول ها شدم  و کتابی به دستم افتاد موسوم به یادنامه استاد مطهری و در آن رساله ای بود موسوم به رساله لب الباب در سیر و سلوک اولی الباب تالیف علامه آیت‌الله حاج سید محمد حسین حسینی تهرانی.

رساله لب اللباب

متن رساله بسیار سخت و عبارات دشوار و  چند بار خواندم تا  راز عرفان دریابم

روایتی  به بحث بود که هرگاه احدی 40 نماز صبح با خلوص کامل و حضور قلب مطلق بخواند روز چهلم دریچه های معرفت و اسرار غیب  به رویش گشوده خواهد شد

 خوشحال و سخت سر ذوق که طریق عرفان را یافتم و اراده بر 40 نماز صبح با اخلاص و تمرکز حواس کامل

به یکباره شیطنت ها و شوخی ها را به کنار نهادم  و سخت چشم و گوش و زبان  و حتی پندار از هر آنچه گناه  تصور می شد دور ساختم از مجلس غیبت می گریختم و نگاهم در معابر بر زمین بود و جز بحث درس برنامه کلاس گفتمانی با دوستان نداشتم که این تغییر حالت خود عجب بود بر دوستانم و هریک گمانی از افسردگی یا مشکلی درونی.

مستحبات را به حداقل یا حذف کردم و  نوافل را رها کردم تا تمرکز بر نماز صبح انرژی داشته باشم و جز  خواب و درس خواندن حضور در کلاس دانشگاه  مابقی روز و شب به اذکار با حضور قلب گذشت

تمرکز حواس در واجب نماز صبح از اذان تا سلام به حد اعلی رسانده و در معنی و مفهم اذکار نماز صبح چنان غرق شدم که حتی یک لحظه اجازه فکری مزاحم به خیال راه ندادم

ساعت و جدول اوقات شرعی  به افق ارومیه کمک کرد که تمام نماز ها در اول وقت خوانده شود

اما شب چهلم که  قرار بود صبح آخرین نماز خوانده می شد و اسرار غیب بر من آشکار می گردید،  تا دیر برای امتحان فردا بیدار بودم و ساعت  کوکی یا زنگ نزد و یا بیدارم نکرد  و بعد کابوسی آشفته  و گناه آلود سراسیمه از خواب پریدم که وای  پنجره روشن بود  و من غسل لازم و بدن و لباس آلوده. وقت بسیار تنگ ، دستشویی و حمام واحد هر دو  در اشغال دوستان و رفتن به واحد دیگر خوابگاه به صلاح نبود و لحظه ای دیگر آفتاب طلوع می کرد و نماز قضا می شد. با تعویض لباس بدون طهارت بدن با تیمم با شتابزدگی و بی حضور قلب  در آخرین لحظه  مانع قضا شدن نماز صبح شدم.

حتی وقت نشد که قبل ترک خوابگاه غسل  و نماز ظهر آن روز نیز از فیض اول وقت خارج.

چله ام واضح شکست خورد  و امید به  باز شدن دریچه معرفت بر قلبم به یاس و طاقت چله گیری دیگر هرگز نبود.

سال ها بعد نزد  عالمی این قصه و چنین شکستی را  شرح دادم دستی به شانه ام زد و  گفت: خوشحال باش  که خدا ترا دوست داشت که دریچه های معرفت به رویت گشوده نشد و گر نه آزمون هایت بعد آن روز به حد انبیاء و اولیاء می رسید که قبولی در آن آزمون ها بسیار سخت و طاقت فرساست. حسین گفتن آسان است اما حسین شدن و جمیل کربلا ساختن کار هر مدعی عشق نیست.

 در آخر مثال هایی از کرامات  و ماوراء الطبیعه  بی رد یا تایید بیان کرد و سپس به این جمله ابو السعید نصیحت کرد

«مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامی‌زد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد .»

  • ۹۸/۰۷/۰۶
  • محمد علی سعیدی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی